اقبالیه

بهتر شو

اقبالیه

فوراً متعهد شد که هر کاری از دستش بر می‌آید انجام دهد. ما از این مرد خوشمان آمد. در این بحران، او تواناترین تچا (Tcha) بود که پیدا کرده بودیم. تمام شب معدنچیان در گذرگاه کار کردند و بسیاری دیگر از کارگران تچا، وقتی موضوع را فهمیدند، با کمال میل به آنها کمک کردند. زمین پر از سنگ و بلوک‌های مرمر از ساختمان‌های ویران شده بود، بنابراین مصالح در دسترس طلسم نویس بود. تا دعا سپیده دم، سدی به ارتفاع تقریباً پنج فوت کاملاً در سراسر دهانه ساخته شده بود. ۳۰۵ وابا پاگاتکا با افرادش، کاملاً مسلح اقبالیه به نیزه و تبر جنگی، آمد و سربازان پشت مانع صف کشیدند.

آما دستور داده بود که سلاح‌های گرم و مهمات ما را برگردانند و این سلاح‌ها، به همراه سربازان ما، گروه کوچک نه نفره ما را از هشتاد طلسم سرباز پاگاتکا قدرتمندتر کرد. اما تچاها بالاخره به رفاه خود اهمیت می‌دادند و با طلوع آفتاب، داوطلبان به تعداد قابل توجهی به طلسم نویس صفوف طلسم نویس ما پیوستند، از جمله چندین نفر از کشیشان. آنها با هر سلاحی که می‌توانستند بردارند، بسیار ابتدایی مسلح شدند. تبرها، چاقوها و چماق‌های سنگین، مهمترین آنها بودند و چند تیر و کمان نیز بیرون آورده شریفیه شد، اما نه زیاد. در طول عمر این نسل، هرگز از آنها برای نبرد دعوت نشده بود.

اما آنها، با وجود بی‌تجربگی‌شان، گروهی آرام و مصمم بودند و ما منتظر بودیم که آنها به خوبی از خود دفاع کنند. روی هم رفته، آن روز صبح حدود چهارصد مرد را گرد هم آوردیم و بیش از پنج بهترین دعانویس شهر هزار جنگجوی ماهر ایتزاکس، شجاع‌ترین و سرسخت‌ترین جنگجویانی که تا به حال شناخته‌ام، در مقابل ما ایستاده بودند. واقعاً، کار ما ناامیدکننده به نظر می‌رسید. ۳۰۶ دشمن در سپیده دم اردوگاه بهترین دعانویس شهر خود را ترک طلسم کرد و با نظم نظامی خوبی از کوه بالا رفت. در پیشاپیش آنها یک تخت روان روباز آبیک قرار داشت که بر روی آن مردی لمیده بود که جادو و طلسمات بدون شک رهبر آنها بود.

پاول او را از طریق عینک صحرایی خود بررسی کرد و اعلام طلسم کرد دعا که او کسی جادو و طلسمات نیست جز دشمن قدیمی ما داتچاپا. اینکه چگونه عموی باستانی آتکایما توانسته بود از سقوطش به پایین هرم جان سالم به در ببرد، جای تعجب بود. اما او زنده مانده بود، و البته خیلی زود از شوک برق‌آسا بهبود یافت. حمله‌ی ایتزاکس‌ها حالا کاملاً توضیح داده شده بود. پدر چاکا، که باور داشت دعا پسرش مرده است، قبل از مرگش راز شهر پنهان را به داتچاپا، که جانشین او می‌شد، گفته بود. بدون شک او در داستان، توصیفی الوند از زیبایی و ثروت شهر و دره را گنجانده بود.

بنابراین وقتی زلزله آمد و ایتزاکس‌ها دیدند که کوه شکافته شده و گذرگاهی باز شده است، داتچاپای پیر به سرعت تصمیم گرفت به پادشاهی آسیب‌دیده و درمانده‌ی طلسم تچا حمله کند و آن را فتح کند. آن نژاد منزوی بهترین دعانویس شهر مطمئناً برای مقابله با چنین تهاجمی آماده نبود، زیرا هرگز خواب درگیری با همسایگان خود، ایتزاکس‌ها، را ندیده بود، که ثابت می‌کرد چقدر کم از ماهیت وحشی قبیله‌ای که در اطراف پناهگاهشان بود، دعا درک می‌کردند. ۳۰۷ خورشید درخشان طلوع کرده بود که حمله آغاز شد. ایتزاکس‌ها قادرآباد احتمالاً از دیدن استحکاماتی که در یک شب پدیدار شده بود، شگفت‌زده شدند، اما در پیشروی به سمت آن تردید نکردند.

داتچاپا تخت روان خود را به یک طرف، اما کاملاً نزدیک به صحنه نبرد، متوقف کرد و در حالی که به بالش‌هایش تکیه داده بود، نشست تا نبرد را جادو و طلسمات هدایت کند. تصور می‌کنم افتادن او باعث شکستگی برخی از اعضای بدنش شده بود که به آرامی در حال بهبود بودند، اما روحیه پرانرژی پیرمرد او را ترغیب می‌کرد که با وجود بهترین دعانویس شهر جراحاتش، مردمش را در این موقعیت مهم رهبری کند. گروه نه نفره ما نزدیک به مانع مستقر شده بود، هر ده فوت یا بیشتر از دیگری، و بدین ترتیب خطی را تشکیل می‌داد که کل فضا را بهترین دعانویس شهر کنترل می‌کرد.

در اطراف ما مدافعان با خونسردی منتظر حمله بودند. رگباری از دارت که به سمت ما شلیک شد، هیچ آسیبی نرساند، زیرا ما با خم کردن سرمان از آنها جان سالم به در بردیم. تیرها نیز طلسم بی‌ضرر بودند. ایتزاکس‌ها موقعیت را جادو و طلسمات درک کردند و با فریادهای وحشیانه، چماق‌ها و تبرهای جنگی خود را چرخاندند و به جلو جهیدند تا از دیوار بالا بروند. ۳۰۸ ما از تفنگ‌های تکراری خود استفاده کردیم.
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.