به این دوره پیدا شده است. اگر اجازه دهید چند لحظهای صبر کنم، مایلم قطعات پایین صخره را بررسی کنم و ببینم...» مارک با هیجان فریاد زد: «فکر کنم یه جای پا اونجا میبینم!» کشیش با چشمانی که از شور و شوق حرفهای برق میزدند، پرسید: طلسم «کجا؟» مارک پاسخ داد: «این پای صخره است. میبینیاش؟» کشیش با نگاهی اندوهگین رویش را برگرداند و شروع به کندن سنگ کرد. بقیه از خنده غش کردند، که زمینشناس دلیلی برای آن نمیدید. سرانجام گفت: «آقایان، اجازه دهید سطری از شعر «دهکده متروک» گلداسمیت را به شما یادآوری کنم: «و خندهی بلندی که نشان از ذهن خالی دارد.» در این هنگام، دیویی با هیجان زیر لب غرغر کرد: «بخدا.»[21] دیویی خنج چنان از دانش همراهش شگفتزده شده بود که یک ساعت تمام هیچ داستانی
تعریف نکرده بود؛ اما اینجا وسوسه خیلی زیاد بود. «وای!» او فریاد زد. «این من را یاد دعا داستانی میاندازد که قبلاً شنیده بودم. مردی دختری به نام آبرن داشت. او بهترین دعانویس شهر میخواست برایش یک شعر عاشقانه بنویسد، وای، و نمیدانست چگونه شروع کند. آن شعر - «دهکده متروک» - اینگونه شروع میشود: «آبرن شیرین، زیباترین روستای دشت.» «خب، خدای من، این یارو فکر کرد که این برای شروع کار درجه یک است.» «او به او نوشت: «آبرن شیرین، زیباترین دشت، و خدای من، او تا یک ماه با او حرف فراشبند نمیزد!» همه به خندهای که بعد از آن افتاد پیوستند، جز کشیش؛ کشیش هنوز مشغول تراشیدن سنگها با چکش «طالعبینی» خود بود.
او با طلسم نویس تردید اظهار داشت: «من چیزی پیدا نمیکنم. اما یک سرخس بسیار زیبا را در آن شکاف میبینم. این یک رودودندرون است، از گونهی... من نمیتوانم آن را خیلی واضح ببینم.» تگزاس با خوشحالی گفت: «من میفهمم. طلسم میخواهم بقیهی آن اسم هوایی را بشنوم. قسمت اول را فراموش جادو و طلسمات نکن - جادو و طلسمات رومئو - رومئو چی؟» صفاشهر در حالی که او صحبت میکرد، تگزاس صخرهی بیرونزده را گرفته بود و با تلاش فراوان خود را از لبهی صخره بالا کشید. سپس روی نوک انگشتان پا بلند شد و دراز کشید تا آن «گل صد تومانی» را بگیرد. کشیش که با نگرانی طلسم نویس به بالا خیره شده بود، دید که او گیاه را در دعا دست گرفته تا آن را بکند.
و سپس، با کمال تعجب، شنید که مرد تگزاسی با تعجب و هیجان فریاد «وای!» سر داد. بقیه فریاد زدند: «چی شده؟» تگزاس آنقدر علاقه داشت که جوابی نداد. آنها دیدند که او بوتهای را که بالای سرش روییده بود، گرفت و خودش را بالا کشید. سپس گیاهان جلویش را کنار زد و با کنجکاوی خیره شد. بقیه دوباره پرسیدند: «چی شده؟» و تگزاس با هیجان به آنها خیره شد. او کوار غرید: «سلام، شما! فلرز، این یه غاره!» دیگران با ناباوری فریاد زدند: طلسم نویس «یک غار!» تگزاس در پاسخ برگشت، دوباره رو به صخره کرد و با فریادی بلند گفت: «سلام!» و در میان بهت و حیرت وصفناپذیر جمعیت، پژواکی، بلند و واضح، پاسخ داد: «سلام!» غار بود.
[23] فصل سوم. اسرار فراوان. هیجانی که از کشف شگفتانگیز تگزاس حاصل شد را میتوان تصور کرد. اگر او یک «مگاتریوم» با تمام پاهایش پیدا کرده بود، بیشک علاقهی بیشتری وجود داشت. تگزاس از بهترین دعانویس شهر پاها به پایین کشیده شد و سپس بقیه، به جز «معلولان»، به شدت درگیر شدند تا ببینند چه کسی میتواند زودتر به آنجا جادو و طلسمات برسد و پژواک لامرد را امتحان کند. بهترین دعانویس شهر به نظر میرسید ورودی، سوراخی باریک در سنگ بود که کاملاً در پشت بوتهها و گیاهان پنهان شده بود. و پژواک! چه پژواک شگفتانگیزی بود، مطمئناً! نه تنها به وضوح پاسخ میداد، بلکه جادو و طلسمات تکرار میکرد و بارها و بارها زمزمه میکرد.
بخشهایی از جملات دعا را میگرفت و آنها را میپیچاند و عجیبترین ترکیبهای ممکن از صداها را میساخت. مارک فریاد بهترین دعانویس شهر زد: «حتماً غار خیلی بزرگی است!» زمینشناس بهترین دعانویس شهر اظهار داشت: «احتمالاً شکافهایی تا مسافت زیادی دارد. پدیدههای عجیب و غریب ناشی از فعالیت آب بیشمارند.» [24]مارک اضافه کرد: «نمیدانم جایی دعا برای ورود یک طلسم نویس مرد هست یا نه.» تگزاس پیشنهاد داد: جادو و طلسمات «اگر اینطور نباشد، میتوانیم سرخپوستان را مجبور کنیم تا [شهر] را بزرگتر کنند.» هندی با وحشت عقب رفت. «اووو!» او فریاد زد. «من حتی برای پول هم نزدیکش نمیروم. خدا رحمتش کند، ممکن است خرس یا مار آنجا باشد.» این آخرین پیشنهاد باعث شد دیویی که در آن زمان داشت دزدکی نگاه میکرد، با عجله پایین بپرد.
تعریف نکرده بود؛ اما اینجا وسوسه خیلی زیاد بود. «وای!» او فریاد زد. «این من را یاد دعا داستانی میاندازد که قبلاً شنیده بودم. مردی دختری به نام آبرن داشت. او بهترین دعانویس شهر میخواست برایش یک شعر عاشقانه بنویسد، وای، و نمیدانست چگونه شروع کند. آن شعر - «دهکده متروک» - اینگونه شروع میشود: «آبرن شیرین، زیباترین روستای دشت.» «خب، خدای من، این یارو فکر کرد که این برای شروع کار درجه یک است.» «او به او نوشت: «آبرن شیرین، زیباترین دشت، و خدای من، او تا یک ماه با او حرف فراشبند نمیزد!» همه به خندهای که بعد از آن افتاد پیوستند، جز کشیش؛ کشیش هنوز مشغول تراشیدن سنگها با چکش «طالعبینی» خود بود.
او با طلسم نویس تردید اظهار داشت: «من چیزی پیدا نمیکنم. اما یک سرخس بسیار زیبا را در آن شکاف میبینم. این یک رودودندرون است، از گونهی... من نمیتوانم آن را خیلی واضح ببینم.» تگزاس با خوشحالی گفت: «من میفهمم. طلسم میخواهم بقیهی آن اسم هوایی را بشنوم. قسمت اول را فراموش جادو و طلسمات نکن - جادو و طلسمات رومئو - رومئو چی؟» صفاشهر در حالی که او صحبت میکرد، تگزاس صخرهی بیرونزده را گرفته بود و با تلاش فراوان خود را از لبهی صخره بالا کشید. سپس روی نوک انگشتان پا بلند شد و دراز کشید تا آن «گل صد تومانی» را بگیرد. کشیش که با نگرانی طلسم نویس به بالا خیره شده بود، دید که او گیاه را در دعا دست گرفته تا آن را بکند.
و سپس، با کمال تعجب، شنید که مرد تگزاسی با تعجب و هیجان فریاد «وای!» سر داد. بقیه فریاد زدند: «چی شده؟» تگزاس آنقدر علاقه داشت که جوابی نداد. آنها دیدند که او بوتهای را که بالای سرش روییده بود، گرفت و خودش را بالا کشید. سپس گیاهان جلویش را کنار زد و با کنجکاوی خیره شد. بقیه دوباره پرسیدند: «چی شده؟» و تگزاس با هیجان به آنها خیره شد. او کوار غرید: «سلام، شما! فلرز، این یه غاره!» دیگران با ناباوری فریاد زدند: طلسم نویس «یک غار!» تگزاس در پاسخ برگشت، دوباره رو به صخره کرد و با فریادی بلند گفت: «سلام!» و در میان بهت و حیرت وصفناپذیر جمعیت، پژواکی، بلند و واضح، پاسخ داد: «سلام!» غار بود.
[23] فصل سوم. اسرار فراوان. هیجانی که از کشف شگفتانگیز تگزاس حاصل شد را میتوان تصور کرد. اگر او یک «مگاتریوم» با تمام پاهایش پیدا کرده بود، بیشک علاقهی بیشتری وجود داشت. تگزاس از بهترین دعانویس شهر پاها به پایین کشیده شد و سپس بقیه، به جز «معلولان»، به شدت درگیر شدند تا ببینند چه کسی میتواند زودتر به آنجا جادو و طلسمات برسد و پژواک لامرد را امتحان کند. بهترین دعانویس شهر به نظر میرسید ورودی، سوراخی باریک در سنگ بود که کاملاً در پشت بوتهها و گیاهان پنهان شده بود. و پژواک! چه پژواک شگفتانگیزی بود، مطمئناً! نه تنها به وضوح پاسخ میداد، بلکه جادو و طلسمات تکرار میکرد و بارها و بارها زمزمه میکرد.
بخشهایی از جملات دعا را میگرفت و آنها را میپیچاند و عجیبترین ترکیبهای ممکن از صداها را میساخت. مارک فریاد بهترین دعانویس شهر زد: «حتماً غار خیلی بزرگی است!» زمینشناس بهترین دعانویس شهر اظهار داشت: «احتمالاً شکافهایی تا مسافت زیادی دارد. پدیدههای عجیب و غریب ناشی از فعالیت آب بیشمارند.» [24]مارک اضافه کرد: «نمیدانم جایی دعا برای ورود یک طلسم نویس مرد هست یا نه.» تگزاس پیشنهاد داد: جادو و طلسمات «اگر اینطور نباشد، میتوانیم سرخپوستان را مجبور کنیم تا [شهر] را بزرگتر کنند.» هندی با وحشت عقب رفت. «اووو!» او فریاد زد. «من حتی برای پول هم نزدیکش نمیروم. خدا رحمتش کند، ممکن است خرس یا مار آنجا باشد.» این آخرین پیشنهاد باعث شد دیویی که در آن زمان داشت دزدکی نگاه میکرد، با عجله پایین بپرد.
- پنجشنبه ۰۷ اسفند ۰۴ ۱۳:۵۷
- ۴ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر