شاهرود

بهتر شو

شاهرود

گرفت و برخی دیگر را کنار گذاشت. پس از آن آنها را به من پس داد و از من خواست دعا که آنها را برگردانم. در حالی که من هنوز مشغول کنار گذاشتن آنها بودم، این پری‌های آتش آمدند و مرا با خشونت گرفتند و فریاد زدند که ملکه مرده است طلسم نویس و من مقصر هستم. اما گوش کن - چه کسی مرا متهم کرد؟ دود خاکستری بود که به زور وارد تالار شد.[44] ملکه در غیاب من - این دود خاکستری است که این چیزها را در مورد من می‌گوید. از کجا می‌دانید که خود دود خاکستری این کار را نکرده است؟ چه چیزی شاهرود محتمل‌تر از این است که، پس از انجام این کار، سعی کند تقصیر را به گردن طلسم نویس دیگری بیندازد؟ پادشاه با عصبانیت پاسخ داد: «جرات

نکن دود خاکستری خوبم را متهم کنی. به هیچ‌کس بیشتر از او اعتماد طلسم نویس ندارم. اگر او را به عنوان ملازم ملکه انتخاب کرده بودیم، این غم به ما نمی‌رسید. هیچ‌کدام از حرف‌هایت نمی‌تواند مرا متقاعد کند که تو گناهکار نیستی. اما ما داریم وقت را تلف می‌کنیم. تو را آورده‌اند تا طلسم را بشکنی.» پری زمین با لجاجت، بارها و بارها تکرار کرد که او هیچ چیز از طلسم‌ها نمی‌داند، نه برای ساختن آنها و نه برای شکستن آنها. [45]پادشاه سرانجام فرمان داد: «او را ببرید. بگذارید در سیاه‌چالی دور از همه نگهداری شود تا زمانی که رضایت دهد شاهزاده خانم را به شکل واقعی‌اش بازگرداند.» با وجود فریادها و تقلاهای پری زمین، او را کشیدند و بردند تا در مکانی امن و قفل‌شده لار نگهداری شود تا زمانی بهترین دعانویس شهر

که آماده اطاعت از فرمان پادشاه شود. پس از انجام این کار، پادشاه شعله سرخ جعبه‌ای جادو و طلسمات طلایی حاوی بهترین چوبدستی‌هایش را آورد و با تمام مهارتی که می‌دانست سعی کرد طلسمی را که بر دخترش نازل شده بود، باطل کند؛ اما کاملاً بیهوده بود - شعله سفید هنوز بالای گهواره می‌درخشید و شاهزاده خانم کوچک هنوز نامرئی بود. پادشاه ناامید شد، زیرا او هیچ کار دیگری برای شکستن طلسم پری زمین نمی‌توانست انجام دهد.[46] طلسم. او که بر غم و اندوه بهترین دعانویس شهر بهترین دعانویس شهر غلبه کرده بود، برگشت تا از اتاق خارج شود. و حالا اتفاق عجیبی افتاد. شعله سفید کوچک، گهواره را ترک کرد و با ترس اما پیوسته به دنبال او رفت، دعا انگار استهبان که طلسم نویس شاهزاده خانم پری او را می‌شناخت و آرزو داشت که در کنارش

باشد، در پناه عشق و حمایت او. «نگاه کنید، نگاه کنید، اعلیحضرت،» گری اسموک فریاد زد، «شاهزاده خانم کوچک شما را دنبال می‌کند!» پادشاه بسیار متأثر شد. دستور داد گهواره‌ی شاهزاده خانم را به طلسم اتاق خودش بیاورند و در حالی که کنار آن نشسته بود، سرش را با ناراحتی روی دستش گذاشت و عمیقاً به فکر فرو رفت، در حالی که هنوز شعله‌ی سفید، لرزان و آرام، بالای گهواره در حال حرکت بود. ناگهان صدای ضربه آرامی به در آمد[47] در را باز کرد و صدای گری اسموک شنیده شد که می‌پرسید آیا می‌تواند وارد شود. پادشاه پاسخ داد: «بیا تو، دود خاکستری.» و همین که در باز شد و پرستار پیر وارد شد، اضافه کرد: «بگذارید ببینیم آیا می‌توانید راهی برای کمک به دختر آباده کوچک بیچاره‌ام پیشنهاد دهید.

برای من - دیگر هیچ فکری برایم نمانده است.» او هنگام صحبت آهی عمیق کشید و به نظر می‌رسید که از شعله سفید بالای گهواره، جادو و طلسمات آهی ضعیف در پاسخ به گوش می‌رسد. «اعلیحضرت، ناامید نشوید،» دود خاکستری نصیحت کرد. «درست است که طلسمی که بر پرنسس فرود آمده طلسم قدرتمندی جادو و طلسمات است، اما من مطمئنم که به مرور زمان همه چیز خوب خواهد شد. من به دیدن خردمند رفته‌ام، دعا و او به من گفته است که فقط حجاب افسون‌زدایی که در صندوقچه دعا جادویی‌اش پنهان است داراب می‌تواند طلسمی را که بر پرنسس فرود آمده بشکند.» [48]پادشاه با اشتیاق از جا پرید.

طلسم «پس آیا چیز جادویی‌ای وجود دارد که بتواند این طلسم را بشکند؟» فریاد زد. «بیایید فوراً برویم و آن را بیاوریم.» دود خاکستری پاسخ داد: «این غیرممکن است. فقط شاهزاده‌ای که روزی خواهد آمد - کسی که مقدر شده شاهزاده خانم را به عنوان عروس خود به دست آورد - می‌تواند این نقاب را ببیند. فقط در دستان اوست که می‌توان او را بازگرداند.» پادشاه شعله سرخ با تردید سرش را تکان داد. او ناله کرد.
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.