ارسنجان

بهتر شو

ارسنجان

از شکاف‌های کوچک‌تری عبور کردند، اما می‌توانستند از انتهای آنها عبور کنند و طولی نکشید که از روی صخره‌های لبه یخچال طبیعی عبور کردند و دوباره روی زمین سفت ایستادند. حتی بلو هم انگار فهمیده بود که مشکلاتشان تقریباً طلسم نویس تمام شده است، زیرا پارس می‌کرد و دایره‌وار دور آنها می‌دوید و با پنجه‌هایش روی شانه‌هایشان بالا می‌پرید تا به آنها بوسه سگی بدهد، و دمش را از شادی تقریباً از جا کند. بزها به جلو جهیدند تا به چمن برسند و وقتی بچه‌ها آنها را به جلو راندند، در حین عبور لقمه‌های ارسنجان حریصانه‌ای از آنها گرفتند. بچه‌ها می‌توانستند خانه مزرعه را ببینند که از یک ذره کوچک بزرگتر و بزرگتر می‌شد، همانطور که از دره به سمت آن می‌آمدند، و بالاخره گروه کوچکی طلسم نویس از ولگردها با صدای تق‌تق

وارد حیاط جادو و طلسمات شدند. صدای بع بع بزها و پارس سگی، همسر کشاورز را به در خانه کشاند و لحظه‌ای همان‌جا ایستاد، بچه‌اش را در آغوش گرفت و با حیرت به آنها نگاه کرد، درست همانطور که چوپان پیر در کوهستان انجام داده بود. بالاخره فریاد زد: «از کجا اومدی؟ کی هستی؟ اینجا چی می‌خوای؟» لنلی دهانش را باز دعا کرد تا جواب دهد، اما وقتی چهره مهربان زن و نوزادی را دید که شستش را می‌مکید و با وقار به آنها نگاه می‌کرد، چنان یاد مادرش طلسم نویس جادو و طلسمات و رزلی کوچولو افتاد که به سروستان جای توضیح دادن، زد زیر گریه.

زن با جادو و طلسمات صدای تق‌تق از پله‌های کوه پایین آمد، بازوی آزادش را دور لنلی بهترین دعانویس شهر حلقه کرد و در حالی که زپی داستانشان را برایش تعریف می‌کرد، با نوازش‌های آرام او را نوازش می‌کرد. قبل از اینکه زپی از قسمت بهمن‌خیز ماجرا فراتر برود، به نظر می‌رسید که زن بقیه ماجرا را حدس زده است. این اولین باری نبود طلسم طلسم نویس که مردم در کوهستان گم می‌شدند. «همین الان بیا. برای حرف زدن نایست! حتماً مثل گرگ گرسنه‌ای. یه چیزی برات می‌خرم بخور، بعدش می‌تونی هر کلمه رو بهم بگی.» لنلی با خجالت گفت: «لطفاً، می‌شود اول چیزی به بلو بدهید؟ بزها کمی علف خورده‌اند بهترین دعانویس شهر و ما کمی نان و پنیر خورده‌ایم، اما بلو تمام روز خرامه حتی یک لقمه هم نخورده است.» زن گفت: «روحش شاد! چه زن

طلسم حقیری است که اول به سگ فکر می‌کند! بیا،» او به زپی فریاد زد، «فوراً این استخوان را برایش ببر، و بزها را در طویله حبس کن. بعد برگرد، اگر چیزی بهترین دعانویس شهر داشته باشم، هر چه بیشتر دوست داری به تو می‌دهم!» زپی در حالی که چشمانش می‌درخشید گفت: جادو و طلسمات «خانم، اگر لطف کنید، بالای کوه دعا وقتی گم شده بودیم، خانه‌تان را دیدیم و فقط فکر کردیم شاید بتوانید سوپ و پنکیک بخورید!» زن فریاد زد: «روحم را شاد کن! سوپ و طلسم پنکیک خواهد بود، و به زودی آماده می‌شود!» او نوزاد را در آغوش لنلی گذاشت و بهترین دعانویس شهر در آشپزخانه پرواز کرد، قابلمه‌ها و ماهیتابه‌ها را به صدا درآورد، آتش را شعله‌ور کرد و خمیرش را مخلوط اوز کرد؛ و وقتی زپی برگشت، بوی پنکیک از قبل

در هوا پیچیده بود و سوپ در قابلمه قل قل می‌کرد. پنج دقیقه بعد، بچه‌ها با کاسه‌های بخارآلود جلویشان، پشت میز آشپزخانه نشسته بودند، در حالی که دوست جدیدشان انبوهی از پنکیک می‌پخت که دیدنش دل آدم را گرم می‌کرد. کشاورز خودش با گاوهایش در ارتفاعات آلپ دوردست‌ها بود و فقط گاهی اوقات با باری از پنیر بر پشتش از کوه پایین می‌آمد. همسرش در غیاب او قیر بسیار تنها بود و از اینکه حتی برای یک شب همدمی داشت خوشحال بود؛ بنابراین بچه‌ها را دلداری می‌داد و با آنها درباره مادرشان صحبت می‌کرد و پنکیک‌ها طلسم نویس را در بشقاب‌هایشان می‌چید تا جایی که دیگر نمی‌توانستند لقمه دیگری را تحمل کنند.

سپس به آنها در دوشیدن بزها کمک می‌کرد و وقتی خورشید غروب می‌کرد، آنها را به رختخواب می‌فرستاد تا برای پیاده‌روی بهترین دعانویس شهر طولانی روز بعد استراحت کافی داشته باشند. ششم. دوستان جدید و قدیمی دوستان جدید و قدیمی وقتی صبح روز بعد بچه‌ها به آشپزخانه آمدند، دیدند که دوست جدیدشان برای صبحانه‌شان مشغول هم زدن ماست و شیر است و بوی قهوه در هوا پیچیده شده بود. او در حالی که با پایش چهارپایه‌ای را به سمت میز هل می‌داد، گفت: «بشین و غذا بخور. من برایت از بزها شیر دوشیده‌ام. آنها زیاد شیر نداده‌اند، بیچاره‌ها، و این تعجبی ندارد، جادو و طلسمات بعد از چنین روزی که دیروز داشتند! تعجب این است که اصلاً شیر داده‌اند.
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.