صدرا

بهتر شو

صدرا

در امتداد جاده بین خانه خودش و خانه آرنولد نشست و همه آنها را سرزنش کرد و به خودش گفت که آرنولد یک «خرچنگ دریایی» است - صرف نظر از اینکه معنی این لقب وحشتناک چه می‌تواند باشد. حال، راه‌های زیادی وجود دارد که یک مرد می‌تواند خشم خود را تخلیه کند، اما بهترین و رضایت‌بخش‌ترین راه برای یک پسربچه این است که هدف مناسبی را در فاصله‌ای مناسب انتخاب کند و روی یک سنگ یا کنده بنشیند و به پرتاب سنگ به آن ادامه دهد. زیرا با هر پرتاب موشک، مقداری جادو و طلسمات از روح ناسالم صدرا به سمت او می‌رود تا زمانی که همه آن جادو و طلسمات در هوای آزاد پراکنده شود.

اولین سنگ معمولاً با خشم پرتاب می‌شود، چند سنگ بعدی با نوعی بی‌احتیاطی توأم با کج‌خلقی، و ناگهان، تیرانداز خود را اسیر غریزه ورزشی می‌بیند و با آرامش و شادی، بدون هیچ احساسی جز میل ورزشی برای زدن هدف، به سمت هدف نشانه می‌رود. این روش به شدت به پسران توصیه می‌شود و اثرات آن فوری و جادویی خواهد بود. در این موقعیت، گوردون لرد کازرون به سرعت از مراحل خشم و عصبانیت عبور کرد و با عزمی راسخ و هدفی مطمئن، دعا از جای خود برخاست. وقتی عصبانی هستید، نمی‌توانید طلسم درست نشانه بگیرید و در آن لحظه، گوردون بیش از هر چیز دیگری به هدف زدن اهمیت می‌داد.

کمی بعد، سنگ از دستش رها شد و به درخت باریک برخورد کرد. «شلیک خوبی بود!» صدای شادی از کسی شنید. دعا گوردون برگشت و آنجا، به یقین، آرنولد ایستاده بود. شکی در آن نبود. پیراهن فلانل آبی جهرم با دو ردیف دکمه مرواریدی آنجا طلسم بود. بند نازک کمربند به عنوان کمربند، و نشان کامل دیده‌بانی، نه دعا روی آستینش، بلکه روی جلوی کلاهش. نشان دریانوردی روی بازوی راستش. دستمال گردن بیور که با گره معروف بیور بسته شده بود. دستبند چرمی هم آنجا بود. درست است، آرنولد بود. گوردون نفس زنان گفت: «سلام، هری؛ چی... از کجا اومدی ؟» «از کجا اومدم ؟ چرا، از ایستگاه - دنبال یه احمق به اسم تو.

اصلاً اینجا چیکار می‌کنی؟» «فقط سنگ پرتاب کردن.» «می‌دانی که قطار را از دست داده‌ای؟» بهترین دعانویس شهر «من این را پانزده دقیقه پیش می‌دانستم.» «خب، تو یه...» «نه، نیستم هری، حالا یه دقیقه صبر کن،» شروع کردم به پایین رفتن... آرنولد با عصبانیت گفت: «بله، و تا پنج دقیقه قبل از زمان حرکت قطار منتظر ماندم، سپس از میان مزارع به مرودشت سمت خانه شما دویدم.» «اگر فقط از پارک جادو و طلسمات بالا می‌آمدی، می‌دیدی که دارم به خانم لزلی نشان می‌دهم - راستش را بخواهی، هری، باید آنجا می‌بودی. او داشت سعی می‌کرد هشت کتاب را با تردستی به مدرسه برساند و بیشترشان روی پیاده‌رو بودند.

پس شانسی برای عمو گوردونت وجود داشت. من اتفاقاً یک ترفند بلد بودم -» آرنولد حرفش را قطع کرد و با لبخندی بر لب گفت: «می‌دانم، تو به او راهی جادو و طلسمات نشان دادی.» «درسته.» «کار خوبی کردی.» «برای هری مناسبه.» «و قطار را از طلسم دست دادم.» «درسته.» گوردون با دقت نشانه گرفت و سنگ دیگری را به سمت هدف فرستاد. «و تو هم خوب کاری کردی، هری؛ یه قلدر، اومدی دنبالم. روز خوبی رو شروع کردی.» آرنولد در حالی که به سمت خانه‌اش می‌رفتند، گفت: «بله، ما شروع خیلی خوبی راسک داشتیم. ما چند تا دیده‌بان درجه یک هستیم - نه.

کل گروه به ما می‌خندند.» «اما هری، جنبه‌های مثبتش رو هم یادت باشه.» طلسم نویس پاسخ این بود: «فکر نمی‌کنم ما با طلسم نویس هم قصد تعقیب و گریز داشته باشیم.» «هری، می‌دانی چطور آن کتاب‌ها را برایش درست کردم؟» «نه، و نمی‌خواهم هم بدانم.» آنها در سکوت به سمت خانه آرنولد راه افتادند و گوردون به دنبال دوست تا حدودی ناراضی‌اش به اتاق دومی رفت. آنجا برایش آشنا بود، زیرا بخش زیادی از برنامه‌ریزی و آماده‌سازی‌شان در آنجا انجام دعا شده بود، و حالا خودش را در گوشه راحت یک صندلی موریس انداخت و با درایت منتظر نشانه‌ای از بهبود در شوخ‌طبعی همراهش بود.

در همین حال، هری در آپارتمان پر از وسایلش گشتی زد، وسایل را دوباره مرتب کرد و گهواره پسرانه‌اش را جمع کرد تا حال و هوایش را تخلیه کند. او یک پاروی قایق رانی از یک گوشه برداشت و آن را در گوشه دیگری گذاشت. مدرک تحصیلی‌اش را روی بهترین دعانویس شهر دیوار صاف کرد. رفتارش به هیچ وجه دوستانه نبود، و گوردون با برق چشمانش او را تماشا کرد اما جرأت نکرد چیزی بگوید.
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.