برازجان

بهتر شو

برازجان

هستید، جایی که انتظار دارید قرارداد پرسودی برای حمل کالا بین آن بندر و کی وست منعقد کنید؛ البته بیشتر، تنباکوی برگ. آیا این درست است؟» عمو نابوت گفت: «کاملاً درست است، آقا.» «در آن صورت، ضرری ندارد که به شما پیشنهاد کاری بدهم. می‌خواهم در ساحل شرقی یوکاتان، در مکانی کمتر شناخته‌شده و به ندرت کشتی‌ها از آن بازدید می‌کنند، پیاده شوم. این کار شما را چند صد مایل از مسیرتان منحرف می‌کند.» برای چند لحظه هیچ کس حرفی نزد. سپس کاپیتان استیل گفت: ۳۳ «آقای آلرتون، چنین برازجان سفری برای ما مقداری هزینه دارد. اما از نظر وقت آزاد هستیم و زغال سنگ و آذوقه کافی داریم.

سوال این است طلسم که شما چقدر حاضرید برای اقامت بپردازید؟» سرخی خفیفی گونه‌ی آلرتون را پوشاند. او پاسخ داد: «متاسفانه، آقا، من پول نقد آماده‌ی خیلی کمی دارم.» طلسم نویس لحنش آنقدر گرفته بود که دلم برایش سوخت، و جو سریع برگشت و گفت: «این بدشانسی است، آقا؛ اما من مقداری پول دارم که الان استفاده نمی‌کنم، و اگر اجازه دهید هر چقدر که نیاز دارید به شما قرض بدهم، با کمال میل در خدمت شما خواهم بود.» عمو نابوت با بی‌خیالی اضافه کرد: «یا، می‌توانید وقت دیگری، هر زمان که چهارباغ توانستید، به ما پول بدهید.» آلرتون به اطرافش نگاه کرد، فقط با چهره‌های دلسوز روبرو شد و لبخند زد.

«اما این اصلاً کار نیست!» گفت. «آقایان، من قصد نداشتم درخواست کمک مالی کنم.» پرسیدم: «آقای آلرتون، قصدتان چه بود؟» ۳۴ او از پاسخ دادن فوری به سوال مستقیم طفره رفت، و مشخص بود که در ذهنش مدام در حال فکر کردن به این است که چه بگوید. سپس اینطور شروع کرد: «از وقتی که سوار کشتی شدم، این حس را داشته‌ام که در میان دوستانم هستم؛ یا شهر بابک حداقل، در میان دوستانی هستم که با هم تفاهم دارند. آقایان، من در یک ماجراجویی کاملاً آرمان‌گرایانه قرار گرفته‌ام و هر روز بیشتر متوجه طلسم نویس می‌شوم که برای انجام کاری که قصد انجامش را دارم، به کمک نیاز دارم - کمکی نادر و کاربردی که شما صلاحیت ارائه آن را دعا دارید.

اما برای اینکه من و پیشنهادم را کاملاً درک کنید، لازم است داستانم را با جزئیات برای شما تعریف کنم. اگر اجازه دهید، فوراً این کار را خواهم کرد.» کم‌کم داشت جالب به نظر می‌رسید، مخصوصاً برای ما سه پسر که عاشق ماجراجویی بودیم. فکر می‌کنم می‌توانست اشتیاق را در چشمانمان بخواند؛ اما با جدیت به کاپیتان استیل نگاه کرد که گفت: «آتش به اختیار، آقای آلرتون.» او اطاعت کرد، و به نظر می‌رسید که کلماتش را با دقت انتخاب می‌کند تا رابطه تا حد امکان مختصر باشد. ۳۵ «خانه من در یک شهر کوچک نیوهمپشایر بیدستان است، جایی که خانواده آلرتون نسل‌هاست که مهم‌ترین خانواده بوده‌اند.

من در همان اتاقی - فکر می‌کنم در همان رختخوابی - به دنیا آمدم که پدر و پدربزرگم در آن به دنیا آمده بودند. ما یک مزرعه یا ملک بزرگ و یک خانه قدیمی زیبا داشتیم که مایه افتخار بهترین دعانویس شهر کشور بود و هست. ما تا همین اواخر دعا ثروتمند محسوب می‌شدیم؛ اما پدر بیچاره‌ام به نوعی به سوداگری و قمار علاقه‌مند شد که به سرعت او را نابود کرد. با مرگ او، مهرگان در حالی که من هنوز یک دانشجوی دانشکده افسری در آناپولیس بودم، مشخص شد که تمام زمین‌ها و سرمایه‌گذاری‌هایی که به ارث برده بود، از بین رفته طلسم است.

در واقع، تنها چیزی که باقی مانده بود، خانه با چند هکتار زمین اطراف آن بود.» «مادرم و دو خواهر دعا دوشیزه‌ام، که یکی از آنها جادو و طلسمات معلول قطعی و هر دو بسیار بزرگتر جادو و طلسمات از جادو و طلسمات من بود، خود جادو و طلسمات را کاملاً بدون منبع درآمد برای بهترین دعانویس شهر امرار معاش یافتند. در این شرایط اضطراری، یک وکیل پیر - یکی از دوستان خانوادگی که بهترین دعانویس شهر تصور می‌کنم در امور تجاری مهارت کمی دارد - به مادرم توصیه کرد که خانه دعا را رهن کند تا بتواند هزینه‌های زندگی را تأمین کند. این کار واقعاً ضروری به نظر می‌رسید، زیرا این سه زن درمانده به هیچ وجه قادر به تأمین معاش خود نبودند.

۳۶ «وقتی این اولین سرمایه تمام شد، دعا آنها دوباره خانه را رهن کردند و دوباره هم همینطور؛ و اگرچه آنها به سادگی و با صرفه جویی زندگی کرده بودند، در دوازده سال خانه قدیمی آنقدر پر از وام مسکن شده است که به سختی ارزش اسمی آنها را دارد. از حقوق ستوان دومی چیز زیادی نمی‌توان پس‌انداز
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.