رامشیر

بهتر شو

رامشیر

صحبت کردن داشت. نه دقیقاً یک لکنت زبان، اما چیزی شبیه به آن. او گفت: «این اطراف مارماهی هست؟» فکر کنم می‌خواست به آنها معرفی شود. وارد گفت: «فکر می‌کنم هستند، اما نمی‌دانم که آیا رامشیر می‌رقصند یا نه.» انگار از این موضوع ناراحت نشد. فقط گفت: «شنیدم اینجا مارماهی هست. از ساحل خیلی دورتره، مگه نه؟» گفتم: «بله، همان جایی است که به طلسم آن سوراخ مخصوص نشستن می‌گویند. فکر کنم مارماهی هم آنجا باشد، اما ما هیچ‌وقت به آنها کاری نداریم.» او یک دقیقه بهترین دعانویس شهر صبر کرد، بعد گفت: «حادثه تقریباً همین‌جا بود، نه؟ وقتی مرد غرق شد؟» با طلسم خودم گفتم: بهترین دعانویس شهر «شب طلسم نویس بخیر، بالاخره راز از پرده برون افتاد.» هاروی گفت: «چهار یا پنج تصادف رخ داده است.» از این حرف فهمیدم که او به طور

خاص به هیچ تصادف خاصی فکر نمی‌کند. برنت گفت: «بله، یه جایی اون بیرون. چند نفر تو دریاچه غرق شدن.» داشتیم پارو می‌زدیم که آن یارو گفت: «اصلاً قوطی حلبی رو پیدا می‌کنن؟» برنت باغ ملک گفت: «تا جایی که من می‌دانم، نه.» مرد تیزبین گفت: «یه نفر تو بروکساید داشت در موردش بهم می‌گفت. شنیدم حدود سیصد دلار. تا حالا برای گرفتنش اقدامی کردن؟» «می‌تونی از پسش بربیای؟» زمزمه‌ای به برنت کردم. «همین الان داره به قدم‌های جدیدی که باید برداره فکر می‌کنه.» با صدای بلند گفتم: «چرا امشب به مجلس رقص لیدز نمی‌روی؟ آنجا کلی قدم می‌زنند.» او عصبانی نشد.

فقط گفت: «فکر کنم شما بچه‌ها پیدایش می‌کردید.» گفتم: «باید نگران زندگی جوانی‌مان باشیم. فکر کنم مارماهی‌ها تا الان همه‌اش را خرج کرده‌اند.» او جادو و طلسمات گفت: «شما بچه‌ها حتماً خیلی آدم‌های آرامی هستید. شنیده‌ام نقشه‌ای هست که دقیقاً محل و همه چیز دعا را نشان می‌دهد. چرا شانستان را یک وقت دیگر امتحان شیبان نمی‌کنید؟ هیچ هزینه‌ای برایتان ندارد.» به برنت زمزمه کردم: «برای بهترین دعانویس شهر همینه که براش جذابه. اون یاروها اونقدر بی‌ارزشن که جز یه کشور آزاد، هیچ جای دیگه‌ای زندگی نمی‌کنن.» برنت نگاهی به من انداخت تا بگوید بی‌حرکت بمانم. بعد گفت: «کی برات قصه‌های پریان تعریف می‌کرده؟» مرد عجیب پرسید: «منظورت چیست، افسانه‌ها؟» برنت گفت: «خب، در مورد نقشه‌ها و از این جور چیزا.» به نظرم رسید که آن مرد از اینکه آن حرف را در مورد نقشه‌ها

زده بود، پشیمان شده است. فقط گفت: «نمی‌دانم، همه جا زیاد در مورد کمپ تمپل می‌شنوید. اینجا خیلی معروف است.» پی وی فریاد زد: «حتی در اروپا هم اسم ما را شنیده‌اند. توی فیلم‌ها شادگان بوده که ما چطور پاو واو و رقص‌های جنگی و از این جور چیزها داریم.» مرد تیزبین از ما پرسید: «هر هفته دارید؟» برنت طلسم نویس گفت: «منظورت رقص‌هاست؟» «حتماً، یه مدت دیگه بیا.» گفتم: «ما طلسم نویس هر جمعه و یک هفته در میان از چهارشنبه به بعد داریم. آخرش همیشه یک رقص هندی داریم که اسمش از موتورسیکلت هندی گرفته شده. همیشه هم رقص سنت ویتوس داریم که طلسم نویس فصل را تمام می‌کند.» او فقط به ما نگاه کرد، حدس می‌زنم نمی‌دانست در مورد ما چه فکری کند.

طوری نگاه می‌کرد که انگار داشت سعی می‌کرد بفهمد آیا واقعاً آنجا رقصی داریم یا نه. جادو و طلسمات گفت: «چطور به آنجا رسیدی؟ ردپا را دنبال کن؟» وارد گفت: «حتماً. در هر صورت، تو را به همان‌جا می‌رساند.» او فقط با حالتی بی‌تفاوت به ما خیره شد و یقه‌اش جادو و طلسمات را با دست چپش مرتب کرد. از ما پرسید: «جین کسی هست؟» از ما پرسید: «جینی هست؟» وارد به او گفت: «خودت گفتی.» او دعا می‌خواست بداند: «پیست رقص دارید؟» گفتم: «نه، ما درست روی چمن می‌رقصیم. این جدیدترین هندیجان مد روز است؛ ما را دعا به عنوان رقصنده‌ی چمن می‌شناسند. تا حالا اسم کش لاستیکی را نشنیده‌ای؟ آنها موسیقی را درست می‌کنند.» وای، انگار طلسم نویس اصلاً عصبانی نبود.

و خنده هم نکرد. فکر کنم خیلی متاسف بود که شاید بعضی از رقص‌ها را از دست داده. شاید متاسف بود که فقط می‌توانست یکی‌یکی برود. فصل بیست و یکم سی و چهار سنت او را نزدیک درخت گذاشتیم و شروع به پارو زدن در خروجی کردیم. اسم درست خروجی، نهر داوسون است، اما ما همیشه آن را خروجی صدا می‌زنیم. در آن زمان، اواخر بعدازظهر بود جادو و طلسمات و وارد گفت اگر قرار است در مسیری که دخترها گفته بودند پیاده‌روی کنیم، باید برای اردو بهترین دعانویس شهر زدن تلفن بزنیم. دعا گفتم: «وقتی به بروکساید رسیدیم، می‌توانیم تماس بگیریم.» برنت گفت: «خب، فراموش نکنیم دعا که این کار را انجام دهیم.» هاروی پرسید: «قضیه اون جعبه حلبی ته دریاچه چیه؟» برنت با
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.