هیدج

بهتر شو

هیدج

» پیرمرد گفت: «دنبالت می‌گردم.» ویلفرد نگاهش کرد که چطور تلوتلوخوران به سمت تقویم رفت و با زحمت بیست و پنجم ماه را انتخاب کرد. سپس، با دست لرزان، با مداد نوکی روی اعداد دعا علامت ضربدر زد. چشمان زیرک و مهربان لینکلن انگار مستقیم به ویلفرد نگاه می‌کرد، انگار می‌خواست بگوید: «حالا دیگه کار از کار گذشته.» فصل بیست و یکم - معامله ویلفرد اولین و آخرین مهمان کمپ تمپل نبود که در کلان‌شهر پرآشوب تریویل، ولخرجی می‌کرد. بسیاری از آنها جیب‌های خالی‌ای بودند که خیابان اصلی باید بابت آنها پاسخگو هیدج می‌بود. اما او بدتر (یا بهتر) از هدر دادن ثروت اندک خود در زندگی پر هرج و مرج انجام داده بود؛ او خود را متعهد به انجام کاری کرده بود که ممکن بود بودجه کافی برای آن در

دسترس نباشد. او خوشحال بود که پاپ وینترز پیر نسبت به اتومبیل‌ها تعصب داشت، چون خودش هم نسبت جادو و طلسمات به نرخ تاکسی برای آنها تعصب داشت. او متوجه شد که با حاشیه سود نسبتاً خطرناکی، معاملات خوبی انجام می‌دهد. فرض کنید نمی‌توانست اسب و درشکه را با پنج دلار تهیه کند؟ هیچ انگیزه‌ای بهترین دعانویس شهر نمی‌توانست او را به قرض گرفتن پول قیدار ترغیب کند؛ انجام این کار در خون کاول‌ها نبود. خب، او در این کار موفق بود و بالاخره نتیجه‌اش طلسم نویس را دید... در مسیرش از خیابان طلسم اصلی، مکثی کرد تا نگاهی حسرت‌بار و نهایی به لباس‌های مخصوص پیشاهنگی که در ویترین مغازه به نمایش گذاشته شده بود، بیندازد.

او به آن امیدها پایان داده بود. خب، آدم نمی‌تواند همه کارها را انجام دهد. در طول مسیرش در جاده‌ی آرام، به مسابقه، به رویداد بزرگ اردوگاه، بهترین دعانویس شهر به جز کارناوال اختتامیه، فکر می‌کرد. و اجازه داد افکارش با خوشرویی در مورد رفقای جدیدش، الک‌های سخاوتمند، سرخوش و ساده‌دل، ساکن شوند. او شنیده بود که الک‌ها را با خوش‌رویی به عنوان نوعی گشتِ بی‌سروپا، بدون مدال یا نشان، مسخره می‌کردند. آنها فقط چهار نشان لیاقت داشتند. او سعی می‌کرد آنها را به مرکز توجه بیاورد. او از ظاهر شدن خرمدره در یک «رویداد» وحشت داشت. با این حال، می‌توانست ذهنش را آنقدر روی هدف واحدش متمرکز کند که جمعیت را نبیند - درست مثل وقتی که به مدن نگاه کرده بود.

خب، با جادو و طلسمات خودش فکر کرد، برای پسری که در ابتدا چنین اشتباه بزرگی مرتکب شده بود، اوضاع خیلی خوب پیش می‌رود. بیست و پنجمین روز قرار ملاقاتش با پاپ وینترز بود، اولین روز قرار ملاقاتش با «دکتر» و دهمین روز قرار ملاقاتش با تمپل کمپ. دعا در آن روز آخر دنیا باید از گشت گوزن‌ها باخبر می‌شد. بهترین دعانویس شهر و در تمام این مدت، او به قول اولیه‌اش عمل می‌کرد؛ نه اینکه با آن سازش کند، نه بهترین دعانویس شهر از آن طفره برود، بلکه فقط به آن عمل می‌کرد، بدون اینکه دعا بخواهد التماس کند حمیدیه یا آن را تغییر دهد. این راه انجام کارها بود.

با یادآوری نحوه طلسم نگاه آن چشمان لینکلن به او، خوشحال و مفتخر بود که به آن روش عمل کرده است... در واقع، این همیشه روش ویلفرد بود. او طلسم نویس دعا هرگز سعی نکرده بود با مادرش چانه بزند یا او را مجبور به تسلیم کند. او به حرفش احترام می‌گذاشت. و عواقب آن را نیز می‌پذیرفت. به جای اینکه از محوطه اردوگاه عبور کند، از جاده فرعی به سمت مزرعه آرچر رفت. درخواست او برای اسب و درشکه برای بیست و پنجم ژوئیه چیز غیرعادی‌ای نداشت. بهترین دعانویس شهر آقای آرچر یک اسب و طلسم نویس درشکه را مخصوص اجاره توسط "اهالی اردوگاه" نگه داشته بود.

درشکه به اندازه پاپ وینترز قدیمی بود و اسب آنقدر رام بود که گتوند یک اسب سوار بر چرخ و فلک در مقایسه با آن وحشی طلسم به نظر می‌رسید. ویلفرد به آقای آرچر گفت: «فکر کردم به موقع از شما بپرسم.» آقای آرچر پیر مکثی کرد و به چنگک خود تکیه داد و با لحنی کشیده گفت: «خب، من که می‌دانم، اما این چه اشکالی دارد.» او از فرصت جادو و طلسمات کوتاه استراحت استفاده کرد تا پیشانی پر از دانه‌هایش را پاک کند. «شما جوان‌ها انگار از من درست استفاده کردید. شما رانندگی می‌کنید، من چه فکری می‌کنم؟» ویلفرد گفت: «این یکی از کارهایی است که بلدم انجام بدهم.» «تو که با ریختن کلی خرت و پرت توی کالسکه به جون بچه‌ها طلسم نویس حال نمی‌کنی؟» ویلفرد
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.