به طور متوسط، شش مسافر در هر اتاق زندگی میکردند - گاهی اوقات 30 یا 40 نفر در یک اتاق، 50 یا 60 نفر در هر طبقه. هر کدام تخت مخصوص خود را داشتند، یعنی یک تشک، یک بالش و طلسم یک پتو. تشکها در سراسر کف اتاق پراکنده بودند و اتاق جادو و طلسمات معمولاً فقط با یک اجاق گاز مبله شده بود. در غیر این صورت جایی برای کس دیگری وجود نداشت. در غیر این صورت، به نظر میرسید که نشستن دو مرد روی یک تشک تا حدودی رایج باشد. یکی روزها کار میکرد و شبها روی آن تخت کهگیلویه و بویراحمد نکبتی میخوابید، دیگری هم دوباره شبها کار میکرد طلسم نویس و روزها میخوابید.
خیلی رایج بود که یک مسافرخانهدار یک تخت را به دو نفر مختلف اجاره دهد. پیرزن جوکنیِن، زنی کوچک اندام و پژمرده با صورتی بسیار چروکیده بود. خانهاش بهشدت کثیف بود. تشکها مانع از ورود او از در میشدند و اگر سعی میکردید از راه پشتی وارد شوید، متوجه میشدید که بیشتر سالن را با میزهای قدیمی پر کرده است تا جایی برای مرغهایی که پرورش میداد، جادو و طلسمات فراهم کند. مستاجران او را مسخره میکردند و میگفتند که او با رها کردن مرغهایش در اتاقها، خانهاش را مرتب میکند. بدون شک پرندگان برای خلاص شدن از شر حشرات موذی بهترین دعانویس شهر کارهای زیادی انجام میدادند، اما پیرزن احتمالاً از این روش بیشتر برای تأمین بوشهر هزینههایش استفاده میکرد تا تمیز کردن خانه.
واقعیت این بود که او با میل و طلسم رغبت تمام کارهای نظافت را بهترین دعانویس شهر رها کرده بود، زیرا از تب استخوانی رنج میبرد دعا که گاهی اوقات میتوانست او را به مدت یک هفته یا بیشتر در رختخواب اسفناکش در گوشهای از اتاق حبس کند. یک بار، جادو و طلسمات در طول یک بیماری مشابه، یازده نفر از مستاجرانش به سفر رفته بودند و فراموش کرده بودند که چیزی به او بپردازند. این اتفاق هر از گاهی رخ میداد. حالا ماه جولای بود و حومه شهر کاملاً سرسبز بود. اما در پکینگتاون، «پشت کشتارگاهها»، هیچوقت سمنان سبزی دیده نمیشد. چنین بود خانهای که به تازهواردان پیشنهاد شده بود.
اما چیز بهتری برای داشتن وجود نداشت. خانم جوکنین یک اتاق برای خودش و سه فرزندش نگه داشته بود و پیشنهاد داد که زنان و کودکان گروه مسافر طلسم نویس را در آن جای دهد. یورگیس گفت: «فردا، بهترین دعانویس شهر من به دنبال کار میروم و شاید یوناس هم همین کار را بکند. در این صورت همیشه میتوانیم جایی برای خودمان پیدا کنیم.» بعدازظهر، او و اونا برای پیادهروی و گشت و گذار در شهر رفتند تا بخشهای بیشتری از این دنیا را که قرار بود خانهشان شود، ببینند. پشت کشتارگاهها، خانههای دو طبقه، بسیار اصفهان کم و دور از هم، وجود داشت - اما مناطق وسیع کاملاً خالی از سکنه بود.
این فضاهای باز پوشیده از گل و لای و سرباره زردرنگ فلز مذاب بود. کودکان بیشماری، که اکثر آنها فقط لباسهای نیمهشلوار یا حتی لباسهای کمی پوشیده بودند، در حال بازی وحشیانه، جیغ و سوت میدویدند؛ و اغلب طلسم با یکدیگر دعواهای کوچکی داشتند که منجر به خونریزی بینی میشد. عجیبترین چیز در مورد این منطقه، تعداد زیاد کودکان بود؛ شاید تصور میشد که مدرسهای در این نزدیکی وجود دارد که کودکان خود را برای بازی در طول تعطیلات جادو و طلسمات به اینجا طلسم نویس میفرستد. در پکینگتاون گرگان آنقدر کودک وجود داشت که اسبها و کالسکهها در این بخش از شهر فقط میتوانستند پیاده حرکت کنند.
خیابانها جادو و طلسمات چنان وضعیت بدی داشتند که به سختی میشد سریعتر از آن رفت. خیابانهایی که یورگیس و اونا از آنها عبور میکردند، بیشتر شبیه خیابانهای واقعی بودند تا ردیفهای طولانی گودالهای گِل که در سراسر نقشه پراکنده بودند. مسیر ماشینرو معمولاً یک فوت یا بیشتر از پایههای سنگی خانهها بهترین دعانویس شهر پایینتر بود. هیچ نشانهای از سنگفرش وجود نداشت، اما در عوض تعداد بیشماری از انواع ناهمواریها وجود داشت - تپهها و چالههای عمیق، زهکشها، بهترین دعانویس شهر جویها، حتی برکههای کامل پر از آب بدبو و سبزرنگ. در این گودالهای گِل و لجن، انبوهی از کودکان با لذت آشکاری بازی میکردند.
کودکان خردسال در آب دعا کثیف به دنبال اسباببازیهایی میگشتند که هنگام بازی در گودالهای پر از آب افتاده بودند. رهگذران ما با تعجب و شگفتی همه اینها را تماشا میکردند. آنها از انبوه مگسها که در ابرهای غلیظ همه جا آویزان بودند و عملاً هوا را طلسم نویس تاریک میکردند، شگفتزده شدند. بوی قوی و منزجرکنندهای که بینی را آزار میداد، آنها را فرا گرفت - بوی واقعی اجساد!
خیلی رایج بود که یک مسافرخانهدار یک تخت را به دو نفر مختلف اجاره دهد. پیرزن جوکنیِن، زنی کوچک اندام و پژمرده با صورتی بسیار چروکیده بود. خانهاش بهشدت کثیف بود. تشکها مانع از ورود او از در میشدند و اگر سعی میکردید از راه پشتی وارد شوید، متوجه میشدید که بیشتر سالن را با میزهای قدیمی پر کرده است تا جایی برای مرغهایی که پرورش میداد، جادو و طلسمات فراهم کند. مستاجران او را مسخره میکردند و میگفتند که او با رها کردن مرغهایش در اتاقها، خانهاش را مرتب میکند. بدون شک پرندگان برای خلاص شدن از شر حشرات موذی بهترین دعانویس شهر کارهای زیادی انجام میدادند، اما پیرزن احتمالاً از این روش بیشتر برای تأمین بوشهر هزینههایش استفاده میکرد تا تمیز کردن خانه.
واقعیت این بود که او با میل و طلسم رغبت تمام کارهای نظافت را بهترین دعانویس شهر رها کرده بود، زیرا از تب استخوانی رنج میبرد دعا که گاهی اوقات میتوانست او را به مدت یک هفته یا بیشتر در رختخواب اسفناکش در گوشهای از اتاق حبس کند. یک بار، جادو و طلسمات در طول یک بیماری مشابه، یازده نفر از مستاجرانش به سفر رفته بودند و فراموش کرده بودند که چیزی به او بپردازند. این اتفاق هر از گاهی رخ میداد. حالا ماه جولای بود و حومه شهر کاملاً سرسبز بود. اما در پکینگتاون، «پشت کشتارگاهها»، هیچوقت سمنان سبزی دیده نمیشد. چنین بود خانهای که به تازهواردان پیشنهاد شده بود.
اما چیز بهتری برای داشتن وجود نداشت. خانم جوکنین یک اتاق برای خودش و سه فرزندش نگه داشته بود و پیشنهاد داد که زنان و کودکان گروه مسافر طلسم نویس را در آن جای دهد. یورگیس گفت: «فردا، بهترین دعانویس شهر من به دنبال کار میروم و شاید یوناس هم همین کار را بکند. در این صورت همیشه میتوانیم جایی برای خودمان پیدا کنیم.» بعدازظهر، او و اونا برای پیادهروی و گشت و گذار در شهر رفتند تا بخشهای بیشتری از این دنیا را که قرار بود خانهشان شود، ببینند. پشت کشتارگاهها، خانههای دو طبقه، بسیار اصفهان کم و دور از هم، وجود داشت - اما مناطق وسیع کاملاً خالی از سکنه بود.
این فضاهای باز پوشیده از گل و لای و سرباره زردرنگ فلز مذاب بود. کودکان بیشماری، که اکثر آنها فقط لباسهای نیمهشلوار یا حتی لباسهای کمی پوشیده بودند، در حال بازی وحشیانه، جیغ و سوت میدویدند؛ و اغلب طلسم با یکدیگر دعواهای کوچکی داشتند که منجر به خونریزی بینی میشد. عجیبترین چیز در مورد این منطقه، تعداد زیاد کودکان بود؛ شاید تصور میشد که مدرسهای در این نزدیکی وجود دارد که کودکان خود را برای بازی در طول تعطیلات جادو و طلسمات به اینجا طلسم نویس میفرستد. در پکینگتاون گرگان آنقدر کودک وجود داشت که اسبها و کالسکهها در این بخش از شهر فقط میتوانستند پیاده حرکت کنند.
خیابانها جادو و طلسمات چنان وضعیت بدی داشتند که به سختی میشد سریعتر از آن رفت. خیابانهایی که یورگیس و اونا از آنها عبور میکردند، بیشتر شبیه خیابانهای واقعی بودند تا ردیفهای طولانی گودالهای گِل که در سراسر نقشه پراکنده بودند. مسیر ماشینرو معمولاً یک فوت یا بیشتر از پایههای سنگی خانهها بهترین دعانویس شهر پایینتر بود. هیچ نشانهای از سنگفرش وجود نداشت، اما در عوض تعداد بیشماری از انواع ناهمواریها وجود داشت - تپهها و چالههای عمیق، زهکشها، بهترین دعانویس شهر جویها، حتی برکههای کامل پر از آب بدبو و سبزرنگ. در این گودالهای گِل و لجن، انبوهی از کودکان با لذت آشکاری بازی میکردند.
کودکان خردسال در آب دعا کثیف به دنبال اسباببازیهایی میگشتند که هنگام بازی در گودالهای پر از آب افتاده بودند. رهگذران ما با تعجب و شگفتی همه اینها را تماشا میکردند. آنها از انبوه مگسها که در ابرهای غلیظ همه جا آویزان بودند و عملاً هوا را طلسم نویس تاریک میکردند، شگفتزده شدند. بوی قوی و منزجرکنندهای که بینی را آزار میداد، آنها را فرا گرفت - بوی واقعی اجساد!
- چهارشنبه ۲۲ بهمن ۰۴ ۱۵:۳۲
- ۸ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر