زنجان

بهتر شو

زنجان

شما خوششان بیاید.» «مطمئناً، آره؟» تام گفت: «به هر حال، برای من که قطعی است .» «تصمیم، اراده، بهترین دعانویس شهر دوستی - همه چیز در مورد تو قطعیه . هی، تامی پسر؟ چون تو از سنگ ساخته تهران شدی . پل‌ها، شاید چیزی جز سایه نباشن، هی؟ به گفته‌ی تو، نمی‌تونی به نصفشون هم تکیه کنی. نمی‌دونم در مورد دوستی‌ها هم همینطوره، نه؟» تام به سادگی گفت: «با من نیست.» و بارنارد همچنان دست تام را گرفته بود. «شاید یه روزی امتحانش کنیم، اسلیدی پیر پسر.» تام گفت: «آزمایش جادو و طلسمات چیزی که قطعی است، فایده‌ای ندارد.» «بله؟» و بارنارد هنوز دستش را رها نکرده بود.

تام گفت: «خنده‌داره که از گدارهای جعلی خبر نداشتی.» ۱۳۸ فصل بیست و چهارم تام به دنبال کاری می‌رود تام قصد داشت برای پانسمان و دیدن عمو جب به اردوگاه برود، اما از آنجایی که بارنارد از اینکه کسی از حادثه‌اش باخبر شود و مهمان داشته باشد، فکر کرد بهتر است آن شب نرود. جادو و طلسمات او از این ایده که حادثه دوستش را به مدیر قدیمی خراسان رضوی اردوگاه نگوید، خوشش نیامد. طلسم نویس تام دعا نتوانسته بود از این احساس خلاص شود که عمو جب کاملاً بارنارد سرزنده را تأیید نمی‌کند. او هیچ دلیل خوبی بهترین دعانویس شهر برای چنین فرضی نداشت، اما این احساس همچنان ادامه داشت.

وقتی گاهی اوقات پیرمرد تیزبین برای بررسی اوضاع قدم می‌زد، او را ناراحت می‌کرد بهترین دعانویس شهر و طلسم همیشه وقتی عمو جب می‌رفت، خیالش راحت می‌شد. تام نمی‌توانست به خاطر جانش توضیح دهد که چرا این احساس را دارد، اما به هر حال این حس را داشت.۱۳۹ بنابراین حالا، برای اینکه دوستش را که انگار بالاخره دعا چرت زده بود، بیدار نکند، کنار خاکسترهای رو به خاموشی آتششان ماند. همین که آخرین سوسوهای آتش فروکش کرد و تکه‌های زرد به خاکستری و سپس سیاه دعا تبدیل خراسان شمالی شدند، برای تام به نظر رسید که این آتش نمادی از خاموش شدن آن رفاقت دلپذیر است، رفاقتی که طلسم نویس حالا آنقدر نزدیک بود.

در دلش آرزو داشت آنجا منتظر بماند و این دوستی را ادامه دهد و با روی و دیگران بهترین دعانویس شهر باشد، همانطور که اغلب در کمپ بزرگ بود. او کم‌کم بارنارد را بی‌نهایت تحسین می‌کرد و دوست می‌داشت. این علاقه‌ای بود که از قدردانی و معاشرت نزدیک سرچشمه می‌گرفت، اما در عین حال، علاقه‌ای بود که طبیعت آرام، کسل‌کننده و بی‌احساس، مستعد احساس آن نسبت به کسی است که سرزنده و سرزنده باشد. شیوه‌ی صحبت کردن بارنارد، به ویژه نوع خاص زبان عامیانه‌ی او، برای تام هوشیار که می‌توانست خوزستان کارهای بزرگ انجام دهد اما نه کارهای کوچک، بسیار جذاب بود. او بارها به خودش گفته بود که پیشاهنگان بارنارد بهترین دعانویس شهر «حتماً دیوانه‌ی او هستند.» و بارنارد خندید و گفت: « اگر از من خوششان می‌آید، حتماً دیوانه‌اند ...»۱۴۰ تام با خودش

فکر کرد: «می‌گه من کوییر هستم، اما خودش هم به نوعی کوییر است. فکر کنم خیلی‌ها نمی‌فهمنش. برای اینه که خیلی بی‌خیال و بی‌خیالِ. خنده‌داره که طلسم از پل‌های سایه خبر نداشت، چون توی دفترچه دعا راهنما هست.» بعد تام طلسم یادش نمی‌آمد که توی دفترچه راهنما هست یا نه... با خودش فکر طلسم نویس کرد: «به هر حال، ایده‌ی درستی درباره‌ی چرخش‌های خوب داره. من کلی طلسم نویس پیشاهنگ دیدم که هیچ‌وقت دفترچه راهنما رو نخونده بودن؛ طلسم با رئیس پیشاهنگ‌ها هم آشنا شدم...» و در واقع زنجان تعداد کمی از پیشاهنگان، یا حتی سرپیشاهنگان، بودند که با صبر و شکیبایی تام اسلید، مسیر را از طریق کتابچه راهنما دنبال کرده باشند.

او همانطور که در این کار استاد شده بود، در پیشاهنگی نیز استاد شده بود. بارنارد آن شب خیلی بی‌قرار بود، روی تختش ولو می‌شد جادو و طلسمات و دعا مدام از درد سرش شکایت می‌کرد. او گفت: «مثل این است که تخم‌مرغ را با همزن بزنند؛ برای همیشه از شرّ پل سایه خلاص شدم. با آهنگ « آنجا » ضربان قلبم تند می‌شود .» تام فکر کرد که این حتماً خیلی بد است - اینکه با آهنگ « آنجا» بتپد . او هرگز چنین سردردی نداشته بود.۱۴۱ تام گفت: «کاش می‌توانستی بخوابی.» دوستش گفت: «خب، فکر کنم این کار را بکنم؛ من در زمین خوردن خیلی خوبم.

من عاشق تو شدم، هی اسلیدی؟ اوه! سرم!» تام گفت: «من هم همین‌طور هستم.» «تو هم یکی داری؟ شب بخیر! » «منظورم در مورد چیزیه که داشتی می‌گفتی—در مورد اینکه عاشق من شدی. منم همین‌طورم.» «اسلیدی، منم همینطور؛ برو بخواب و خودت هم کمی بخواب.» ساعت دو یا سه بامداد بود که بیمار بالاخره خوابش برد و به همان
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.