ساری

بهتر شو

ساری

تاریخ، برایتهلمستون را حداقل برای بخشی از سال، محل اقامت خود قرار داد. هویش،[26] با این حال، روایت دیگری از علاقه‌اش به این مکان ارائه می‌دهد: «شاهزاده اکنون علاقه‌ی خود را به برایتون نشان داده بود، که باعث شد طلسم نویس در دعا آینده آن شهر را محل اقامت خود قرار دهد.» با این حال، گزارشی که در آن زمان رایج بود و در واقع مبتنی بر حقیقت است، تا آنجا پیش می‌رود که می‌گوید نه مناظر دریایی، نه مزیت تغییر هوا، و نه سرسبزی مکان، از نظر اعلیحضرت طلسم در آن زمان هیچ جذابیتی ساری نداشت؛ بلکه او به بهترین دعانویس شهر دلیل ...

به آنجا کشیده شد. فرشته‌وار، به شکل یک پری دریایی، که روزی او را در حالی که روی یکی از کشاله‌های ران ساحل لم داده بود، دید. با این حال، در این عشق، والاحضرت کاملاً فریب خورده بود. تا آنجا که به جذابیت‌های شخصی مربوط می‌شد، شارلوت فورتسکیو از "مرتبه اول اشکال ظریف" بود؛ اما تا آنجا که به صلاحیت‌های ذهنی مربوط می‌شد، او یکی از بی‌سوادترین و نادان‌ترین انسان‌ها بود. در حیله‌گری و دسیسه‌چینی بی‌نظیر بود؛ و علاوه طلسم نویس بر این، می‌دانست چگونه چنان سادگی و معصومیتی بابل را بر اعمال خود حاکم کند که حتی ماهرتر از والاحضرت را نیز در ماهیت واقعی شخصیت خود فریب می‌داد.

او به زودی جایگاه والای فردی را که معتقد بود مجذوب جذابیت‌های خود شده است، کشف کرد؛ و بر اساس این اصل که چیزی که ارزان یا به راحتی به دست می‌آید، ارزش کمی دارد، برای مدتی هر تلاش والاحضرت را برای ملاقات خصوصی با او خنثی کرد. او محل اقامت خود را کاملاً مخفی نگه داشت و برای چند روز، نه بهترین دعانویس شهر دیده شد و نه چیزی از او شنیده شد. ناگهان، او ظاهر می‌شد و سپس، غرق در اشک، از ازدواج قریب‌الوقوع خود و عزیمت متعاقبش از کشور صحبت می‌کرد؛ و آیا معشوق سلطنتی‌اش می‌توانست چنین فکری را تحمل کند؟ قرار بود آسمان و زمین برای جلوگیری از چنین فاجعه‌ی هولناکی به هم بپیوندند؛ جادو و طلسمات یک فرار عاشقانه‌ی بروجرد منظم پیشنهاد شد، و برای اینکه به این ماجرا حال

و هوای بسیار رمانتیکی بدهند، ترتیب داده شد که لباس یک پیشخدمت برای فراری زیبا تهیه شود، و شاهزاده یک کالسکه‌ی پستی در چند مایلی جاده‌ی لندن منتظر داشته باشد تا جایزه‌ی ارزشمند خود را حمل کند. با این حال، یک ضرب‌المثل قدیمی وجود دارد که می‌گوید: «چیز زیادی بین فنجان و ... فاصله است.» لب، و در این مورد، حقیقت آن کاملاً تأیید شد. مشتاقانه کرمانشاه منتظر ساعتی طلسم نویس بودند که عشاق را به جمع آرام یکدیگر بیاورد؛ دعا اما، هنگامی که شاهزاده داشت برای شام لباس می‌پوشید، ورود جورج هانگر، که تازه در آن زمان حرفه عجیب و غریب و عیاشی خود را در محافل شیک آغاز طلسم کرده بود، اعلام شد.

شاهزاده او را به شام ​​دعوت کرد؛ با این حال، در همان زمان، از اینکه مجبور بود صبح زود او را ترک کند، عذرخواهی کرد، زیرا او مهمترین کار را برای انجام دادن در آن شب در کلان شهر داشت. شام که تمام شد، شاهزاده از کاری که باعث شده بود مهمانش به این شکل غیرمنتظره به برایتون بیاید، پرسید. «شکار، شکار، اعلیحضرت،» هانگر گفت. «من به دنبال یک دختر زیبا هستم قزوین که در خانه خانم سیمپسون در خیابان دوک با او آشنا شدم. و اگرچه برای او در خیابان سنت آن آپارتمان‌های خصوصی گرفته‌ام، اما این دختر طلسم نویس هر از گاهی به سرش طلسم می‌زند که چند روزی غیبت کند.

و حالا متوجه شده‌ام که او در این مکان با مردی دسیسه‌ای در سر دارد . بگذارید او را بگیرم، و او را از سر تا پا در اقیانوس غرق خواهم کرد.» «شاهزاده حالا پرسید که دنبال چه جور خانمی می‌گردد؛ و با توصیفی که ارائه شد، لحظه‌ای شک نکرد که خانمی که قرار بود همان شب، به دلیل ازدواج قریب‌الوقوعش، با او فرار کند، همان خانمی است که از حمایت مهمانش گریخته بود، و شروع کرد به دعا این فکر که چگونه می‌تواند با بهترین ظرافت ممکن خود را از طلسم نویس این مخمصه که در آن گرفتار شده بود، خلاص کند.

اینکه او فریب حیله‌های یک... حالا دیگر دختر حیله‌گر و حیله‌گر برایش آشکار شده بود؛ و بنابراین، بزرگترین افتخار و شادی‌اش این بود که او را فریب دهد. بنابراین، تمام دسیسه‌اش را با فراری دعا فاش کرد و تصمیم گرفته جادو و طلسمات شد.
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.