شنبه ۲۴ مرداد ۰۵ | ۱۴:۲۴ ۱۵ بازديد
را طوری در آغوش گرفت که انگار هرگز او را رها فرشتگان نخواهد کرد. رندی نفس نفس زنان گفت: «گیلیکنزِ خوب! این جینجره!» و پلنتی با نگرانی آستینش را گرفت. «این بردهی زنگولهی جادویی شامه. طلسم وقتی جینیکی براش زنگ بزنه، میتونه برامون شام و هرچی که دعانویس دلمون بخواد بیاره. سلام... طلسم نویس کی تو رو تو اون طبل حبس کرده پسر؟» جینجر در حالی که اشکهایش را روی ردای کابومپو پاک میکرد، گفت: «اون دعا نویسی کلاه گیس قرمز بزرگ و پیر. اوه، چطور میتونم ازت تشکر کنم، آقای فیلِ خیلی زیبا! من تو رو یادمه! من اون رو یادمه!»
پیشخدمت با خوشحالی انگشت شستش را به رندی تکان داد. «و بارها ازت تشکر میکنم ارواح - پنجاه بار یازده بار، ازت تشکر نائین میکنم. دعانویس میبینی، اگه من توی یه طبل حبس شده باشم، اگه ارباب به من نیاز داشته ابطال کردن جادو باشه، غیرممکنه که به زنگش جواب بدم. و اون الان به من نیاز داره، میدونم، میدونم!» رندی در حالی که نزدیکتر میشد پرسید: «اما چطور میتواند به تو زنگ بزند اگر زنگ شام را نداشته باشد؟ آیا جینیکی زنگ را با خودش برده، چه زمانی- چه زمانی-» رندی برای نجات خودش نتوانست جملهی علوم غریبه غمانگیزش را تمام کند.
حاجت گرفتن «منظورت وقتیه که گلدویگ اونو انداخت تو دریا؟» صورت قهوهای احضار جینجر دوباره در هم رفت، اما با تلاش زیاد هق هق گریهاش را کنترل کرد، روی لبهی طبل نشست و تمام داستان سلماس بدشانسی و بدبختیهای جینیکی را برایشان تعریف کرد. جینجر توضیح داد: «استاد، همانطور که میدانید،» چشمانش را به یکوری چرخاند و با دیدن پلنتی و تان، که در تمام عمر جادوییاش هرگز مانند آنها مقدس را ندیده بود، گفت: «استاد حرز همیشه مهربان و شاد و بیخبر است. این گلودویگ مدیر معادن یاقوت ما شماره ملا و یکی از معتمدترین افسران جینیکی بود. اما تمام مدت،
این افعی، این مار، این مار سیاه شیطان شرور - جینجر مشتهایش را گره کرد و با عصبانیت پاشنههایش را به طبل کوبید - «در حال برنامهریزی برای دزدیدن شیاطین تاج و تخت و جادوی جن قرمز شماره ملا ما، علاوه بر عمارت باشکوه و دعا ثروت رمال خودش بود. عبادت کردن یک شب، هفت ماه پیش، گلودویگ، پس از مرند آموزش معدنچیان خود به ارتشی از شورش، به قلعه ما حمله کرد و همه را بیرون راند.» «همه؟» فیل زیبا، در حالی که جینجر را با خرطومش برمیداشت، با جدیت به صورتش نگاه کرد. پسرک پیشخدمت در حالی که با ناراحتی
عمامهاش را تکان میداد تکرار کرد: «تمام افراد اعمال صالح EV! علیبابل، جفر مشاور اعظم، تمام اعضای دربار و خاندان تحت حکومت ظالمانهی گلوبدو، برادر گلودویگ، به معادن فرستاده شدند و اکنون آنها آنجا هستند سید و حاجی و علوم غریبه بدون استراحت، امید یا پاداش کار میکنند. او استاد را به بالای بلندترین صخره برد و شیطانی با روح دستان خودش او را با خشونت به فرشتگان دریا هل داد!» جینجر با طلسم دعا یادآوری کافران همه اینها از غم و خشم شروع به طلسم لرزیدن کرد. «او جادو سیاه به نوازندگان دستور داد مرا در این طبل حبس کنند، چون میدانست طبل تنها
جایی است که نمیتوانم از آن فرار کنم، و امیدوار بود که چروکیده و نابود شوم. اما من...» سیاه کوچولو پیروزمندانه تأکید کرد: «من بهترین بخش جادوی جینیکی هستم، بنابراین او نمیتوانست مرا نابود کند.» لبخندی سریع چهره جینجر را فرا گرفت. «و او هم نمیتوانست استاد توسل من را نابود کند. از این بابت مطمئنم، و حالا که فیل به این زیبایی مرا آزاد کرده است... حالا...» رندی نفس عمیقی کشید و تقریباً ترسید که جینجر به او چیزی نگوید. «حالا چی؟» «میبینی جینجر، ما برای دیدن جن قرمز آمدیم و بلافاصله خودمان را اینجا اسیر و مهاباد رها
کردیم. پس چطور میتوانیم فرشته بیرون بیاییم؟ و چه کاری از دستمان برمیآید؟» پیشخدمت قول داد: «یه فکری میکنم.» از توی صندوق عقب کابومپو بیرون خزید، با عجله از زیرزمین ذکر گذشت و زیر یک فرغون واژگون شده ناپدید شد. کابومپو اجنه غیر مسلمان در حالی که جادو سیاه سعی میکرد حرفش خیلی کنایهآمیز به نظر نرسد، با لحنی گرفته گفت: «خب! بالاخره یه فکری به حالش میکنه. خب، معلومه که حلش میکنه. و دعانویس تا وقتی که داره فکر میکنه، من میخوام یه چرتی بزنم. از این همه نقشههای پلید و تبهکاری همزاد کاملاً خستهام.» پلنتی در حالی که دستش را دراز
میکرد تا اسب تندر کلت را نوازش کند، تصمیم جادوگر گرفت: «من هم خواهم خوابید.» هیجانات عجیب روز، پرنسس کوچک را خسته کرده بود و این آخرین داستان جینجر، او را بیشتر گیج و پریشان کرده بود. رندی با نگاهی پشیمان به زیرزمین دلگیر
پیشخدمت با خوشحالی انگشت شستش را به رندی تکان داد. «و بارها ازت تشکر میکنم ارواح - پنجاه بار یازده بار، ازت تشکر نائین میکنم. دعانویس میبینی، اگه من توی یه طبل حبس شده باشم، اگه ارباب به من نیاز داشته ابطال کردن جادو باشه، غیرممکنه که به زنگش جواب بدم. و اون الان به من نیاز داره، میدونم، میدونم!» رندی در حالی که نزدیکتر میشد پرسید: «اما چطور میتواند به تو زنگ بزند اگر زنگ شام را نداشته باشد؟ آیا جینیکی زنگ را با خودش برده، چه زمانی- چه زمانی-» رندی برای نجات خودش نتوانست جملهی علوم غریبه غمانگیزش را تمام کند.
حاجت گرفتن «منظورت وقتیه که گلدویگ اونو انداخت تو دریا؟» صورت قهوهای احضار جینجر دوباره در هم رفت، اما با تلاش زیاد هق هق گریهاش را کنترل کرد، روی لبهی طبل نشست و تمام داستان سلماس بدشانسی و بدبختیهای جینیکی را برایشان تعریف کرد. جینجر توضیح داد: «استاد، همانطور که میدانید،» چشمانش را به یکوری چرخاند و با دیدن پلنتی و تان، که در تمام عمر جادوییاش هرگز مانند آنها مقدس را ندیده بود، گفت: «استاد حرز همیشه مهربان و شاد و بیخبر است. این گلودویگ مدیر معادن یاقوت ما شماره ملا و یکی از معتمدترین افسران جینیکی بود. اما تمام مدت،
این افعی، این مار، این مار سیاه شیطان شرور - جینجر مشتهایش را گره کرد و با عصبانیت پاشنههایش را به طبل کوبید - «در حال برنامهریزی برای دزدیدن شیاطین تاج و تخت و جادوی جن قرمز شماره ملا ما، علاوه بر عمارت باشکوه و دعا ثروت رمال خودش بود. عبادت کردن یک شب، هفت ماه پیش، گلودویگ، پس از مرند آموزش معدنچیان خود به ارتشی از شورش، به قلعه ما حمله کرد و همه را بیرون راند.» «همه؟» فیل زیبا، در حالی که جینجر را با خرطومش برمیداشت، با جدیت به صورتش نگاه کرد. پسرک پیشخدمت در حالی که با ناراحتی
عمامهاش را تکان میداد تکرار کرد: «تمام افراد اعمال صالح EV! علیبابل، جفر مشاور اعظم، تمام اعضای دربار و خاندان تحت حکومت ظالمانهی گلوبدو، برادر گلودویگ، به معادن فرستاده شدند و اکنون آنها آنجا هستند سید و حاجی و علوم غریبه بدون استراحت، امید یا پاداش کار میکنند. او استاد را به بالای بلندترین صخره برد و شیطانی با روح دستان خودش او را با خشونت به فرشتگان دریا هل داد!» جینجر با طلسم دعا یادآوری کافران همه اینها از غم و خشم شروع به طلسم لرزیدن کرد. «او جادو سیاه به نوازندگان دستور داد مرا در این طبل حبس کنند، چون میدانست طبل تنها
جایی است که نمیتوانم از آن فرار کنم، و امیدوار بود که چروکیده و نابود شوم. اما من...» سیاه کوچولو پیروزمندانه تأکید کرد: «من بهترین بخش جادوی جینیکی هستم، بنابراین او نمیتوانست مرا نابود کند.» لبخندی سریع چهره جینجر را فرا گرفت. «و او هم نمیتوانست استاد توسل من را نابود کند. از این بابت مطمئنم، و حالا که فیل به این زیبایی مرا آزاد کرده است... حالا...» رندی نفس عمیقی کشید و تقریباً ترسید که جینجر به او چیزی نگوید. «حالا چی؟» «میبینی جینجر، ما برای دیدن جن قرمز آمدیم و بلافاصله خودمان را اینجا اسیر و مهاباد رها
کردیم. پس چطور میتوانیم فرشته بیرون بیاییم؟ و چه کاری از دستمان برمیآید؟» پیشخدمت قول داد: «یه فکری میکنم.» از توی صندوق عقب کابومپو بیرون خزید، با عجله از زیرزمین ذکر گذشت و زیر یک فرغون واژگون شده ناپدید شد. کابومپو اجنه غیر مسلمان در حالی که جادو سیاه سعی میکرد حرفش خیلی کنایهآمیز به نظر نرسد، با لحنی گرفته گفت: «خب! بالاخره یه فکری به حالش میکنه. خب، معلومه که حلش میکنه. و دعانویس تا وقتی که داره فکر میکنه، من میخوام یه چرتی بزنم. از این همه نقشههای پلید و تبهکاری همزاد کاملاً خستهام.» پلنتی در حالی که دستش را دراز
میکرد تا اسب تندر کلت را نوازش کند، تصمیم جادوگر گرفت: «من هم خواهم خوابید.» هیجانات عجیب روز، پرنسس کوچک را خسته کرده بود و این آخرین داستان جینجر، او را بیشتر گیج و پریشان کرده بود. رندی با نگاهی پشیمان به زیرزمین دلگیر
نکات مهم درباره دعانویس خوانسار بههمراه راهکار عملی